|
[ 1388/11/19][ 502][ قصه هاي شيوانا مجله موفقيت ]
|
|
|
قصه هاي شيوانا
مجله موفقيت
شنيدن صداي دل!

باران خوبي باريده بود و مردم دهكده شيوانا به شكرانه نعمت
باران و حاصلخيزي مزارع عصر يك روز آفتابي در دشت مقابل مدرسه
شيوانا جمع شدند و به شادي پرداختند. تعدادي از شاگردان مدرسه
شيوانا هم در كنار او به مردم پراكنده در دشت خيره شده بودند.
در گوشهاي دو زوج جوان كنار درختي نشسته بودند و آهسته با
يكديگر صحبت ميكردند. آنقدر آهسته كه فقط خودشان دوتايي صداي
خود را ميشنيدند. در گوشهاي ديگر دو زوج پير روبهروي هم
نشسته بودند و در سكوت به هم خيره شده و مشغول نوشيدن چاي
بودند. در دوردست نيز زن و شوهري ميانسال با صداي بلند با
يكديگر گفتوگو مي كردند و حتي بعضي اوقات صدايشان آنقدر بلند
و لحن صحبتشان به حدي ناپسند بود كه موجب آزار اطرافيان
ميشد.
يكي از شاگردان از شيوانا پرسيد: "آن دو نفر چرا با وجودي كه
فاصله بينشان كم است سر هم داد ميزنند؟"
شيوانا پاسخ داد: "وقتي دلهاي آدمها از يكديگر دور ميشود
آنها براي اينكه حرف خود را به ديگري ثابت كنند مجبورند عصباني
شوند و سر هم داد بزنند. هر چه دلها از هم دورتر باشد و روابط
بين انسانها سردتر باشد ميزان داد و فرياد آنها روي سر هم
بيشتر و بلندتر است. وقتي دلها نزديك هم باشد فقط با يك پچپچ
آهسته هم ميتوان هزاران جمله ناگفته را بيان كرد. درست مانند
آن زوج جوان كه كنار درخت با هم نجوا ميكنند. اما وقتي دلها
با يكديگر يكي ميشود و هر دو نفر سمت نگاهشان يكي ميشود،
همين كه به هم نگاه كنند يك دنيا جمله و عبارت محبتآميز رد و
بدل ميشود و هيچكس هم خبردار نميشود. درست مثل آن دو زوج
پير كه در سكوت از كنار هم بودن لذت ميبرند. هر وقت ديديد دو
نفر سر هم داد ميزنند بدانيد كه دلهايشان از هم دور شده است
و بين خودشان فاصله زيادي ميبينند كه مجبور شدهاند به داد و
فرياد متوسل شوند."
قصههاي شيوانا
ببر را در جنگل
خودش قضاوت كن!

ببري
درنده وارد دهكده شيوانا شده بود و به دامهاي يك مزرعهدار حمله
كرده بود. اهالي دهكده به همراه شاگردان شيوانا ببر را محاصره
كردند و او را در گوشه انبار مزرعهدار به دام انداختند. ببر وقتي
به دام افتاده بود قيافهاي مظلوم به خود گرفته بود و خود را
گوشهاي جمع كرده و حالت تسليم به خود گرفته بود. قرار شد تور
بزرگي روي سر ببر بيندازند و او را اسير كرده و به عمق جنگل برده و
آنجا رها كنند تا ديگر به دهكده برنگردد. در حين انجام اين كار مرد
ميانسالي نزديك شيوانا آمد و به او گفت: "پسري جوان از روستايي
دوردست به اينجا آمده و مدتي نزد من كار كرده و به دخترم دل بسته
و از او خواستگاري كرده است و البته گفته كه مجبور است دخترم را با
خودش به روستاي خودش ببرد. در مدتي كه او نزد ما كار ميكرد چيز
بدي از او نديديم و پسري خوب و سربهزير به نظر ميرسد. ميخواستم
بدانم با توجه به اينكه شناختي از گذشته او و خانوادهاش نداريم
آيا ميتوانم دل به دريا بزنم و با اين ازدواج موافقت كنم و اجازه
دهم دخترم را با خودش ببرد؟"
شيوانا با لبخند به ببر اشاره كرد و گفت: "اين ببر را ببين كه چقدر
خودش را مظلوم نشان ميدهد. او از جنگل يعني از خانه خود دور
افتاده و به همين خاطر چون در جايي جدا از وطنش است احساس ترس و
بيپناهي تمام وجودش را فراگرفته و در نتيجه رفتاري متفاوت با تمام
زندگياش را از خود نشان ميدهد. همين فردا كه اين ببر را به جنگل
ببرند بايد به محض آزاد كردنش از او بگريزند چون وقتي پايش به جنگل
برسد دوباره بوي آشناي بيشه او را شجاع ميكند و به خلق و خوي وحشي
و قديمي خودش برميگردد. به جاي اينكه سادهترين راه را انتخاب كني
يعني بيگدار به آب بزني و آينده زندگي دخترت را به شانس واگذار
كني. به همراه دخترت و اين پسر سري به روستاي آنها بزن و مدتي آنجا
بمان و رفتار پسر را با اطرافيان و خودتان زير نظر بگير. اگر مثل
اين ببر باشد كه بهتر است زندگي دخترت را تباه نكني. اما اگر
همچنان پاك و سربهزير و درستكار بود و دخترت هم قبول كرد پس ديگر
دليلي براي مخالفت وجود ندارد.
آن مرد پذيرفت و از شيوانا دور شد. دو ماه بعد شيوانا آن مرد را در
بازار ديد. احوال او را جويا شد. مرد لبخندي زد و پرسيد: "قضيه آن
ببر چه شد؟" شيوانا پاسخ داد: "همانطوري كه حدس زديم پاي ببر كه
به جنگل رسيد شروع به وحشيگري كرد و به چند نفر آسيب رساند و بعد
هم گريخت. خواستگار دختر شما چگونه بود؟"
مرد ميانسال لبخند تلخي زد و گفت: "درست مثل ببر شما رفتار كرد.
خوب شد به توصيه شما عمل كرديم و قبل از اينكه ناسنجيده تصميم
بگيريم، همراه خودش سري به جنگلش زديم!"
قصه هاي شيوانا مجله
موفقيت شماره177 - فرامرز كوثري
هنر نديدن و نشنيدن!
شيوانا
با شاگردانش در بازار راه ميرفت. آنجا عدهاي جوان را ديدند كه همراه
پسر كدخدا سربهسر مرد ميوهفروشي ميگذارند و در جلوي مردم به او
دشنام ميدهند. اما مرد ميوهفروش چنان رفتار كرد كه انگار اصلا اتفاقي
نيفتاده است و چيزي نميبيند و نميشنود. اما ناگهان مرد ميوهفروش سرش
را بلند كرد و بدون اينكه هيچ احساس و پيامي در چهرهاش ظاهر شود خشك و
سرد به پسر كدخدا و جوانها خيره شد و بعد دوباره سرش را پايين انداخت
و سرگرم كار خويش شد. با اين كار پسر كدخدا وحشتزده بقيه رفقايش را
جمع كرد و سراسيمه از مقابل مغازه ميوهفروش گريخت. شاگردان شيوانا از
خونسردي و آرامش ميوهفروش حيرت كردند و از شيوانا دليل صبر و شكيبايي
فوقالعاده او و همينطور فرار ناگهاني پسر كدخدا و دوستانش را
پرسيدند. شيوانا با لبخند گفت: "بياييد از خودش بپرسيم!" سپس همراه
شاگردان نزد او رفتند و شيوانا گفت: "همراهان من ميخواهند بدانند دليل
اين همه آرامش و سكوت و بيتفاوتي تو در چيست!؟"
مرد ميوهفروش كه شيوانا را خوب ميشناخت پاسخ داد: "ميبينيد كه پسر
كدخدا با اينهاست و من روي حرف و فكر و عمل آنها هيچ نقشي ندارم و
علاقهاي هم ندارم كه نقشي داشته باشم. پس در اين مورد كاري از دست من
برنميآيد. اما در عوض اختيار فكر و گوش و چشم خودم را كه دارم! پس به
جاي اعتنا به اين موجودات گستاخ، چشمم را براي ديدن قيافه آنها كور و
گوشم را از شنيدن صداي آنها كر ميكنم. وقتي چيزي مقابل خود نميبينم و
صداي مزاحمي نميشنوم ديگر چرا خودم را به زحمت اندازم و حرمت و ارزش
اجتماعي خودم را پايين بياورم."
شاگردان شيوانا پرسيدند: "پس چرا وقتي به آنها نگاه كردي آنها ساكت
شدند و گريختند؟"
مرد ميوهفروش گفت: "مردم همه شاهد بودند كه من به سمتي كه آنها بودند
خيره شدم و چيز باارزشي نديدم كه روي من اثر گذارد. واقعا هم نديدم!
چون ديدن آنها را براي چشمانم ممنوع كرده بودم. اينكه چرا گريختند را
از شيوانا بپرسيد!"
و شيوانا با تبسم گفت: "هر انساني از ديدن چشمهايي كه او را نميبينند
احساس حقارت و ترس ميكند و دچار سردرگمي ميشود. آنها در نگاه مرد
ميوهفروش خود را حتي به اندازه يك ذره خاك هم نديدند و با تمام وجود
احساس كردند كه در دنياي ميوهفروش، بود و نبودشان يكسان است و آنها در
عالم او جايي ندارند. براي همين پا پس كشيدند و گريختند. چرا كه متوجه
شدند اگر ميوهفروش همين شكل نگاه كردنش را ادامه دهد، به بقيه مردم كه
تماشاچي اين صحنه بودند ياد ميدهد كه چطور آنها را مانند او خوار و
حقير و ناديدني ببينند و اين براي پسر كدخدا و جمع همراهش بدترين
اتفاقي است كه ميتواند بيفتد. فراموش نكنيد كه اين آدمها چند دقيقه
پيش با دشنام و گستاخي ميخواستند آبروي ميوهفروش را نزد مردم دهكده
ببرند و ميوهفروش با نديدن آنها و نشنيدن صدايشان، همان بلا يعني
بياعتبار و بيارزش شدن را بر سر خودشان آورد. آنها از بياعتباري
فرداي خودشان گريختند."
شيوانا مجله موفقيت
شماره 174 - فرامرز كوثري
دقايقي از تو براي
ديگران!
شيوانا
گوشهاي از مدرسه نشسته و به كاري مشغول بود و در عين حال به صحبت چند
نفر از شاگردانش گوش ميداد. يكي از شاگردان ده دقيقه يكريز در مورد
شاگردي كه غايب بود صحبت كرد و راجع به مسايل شخصي فرد غايب حدسيات و
برداشتهاي متفاوتي بيان كرد. حتي چند دقيقه آخر وقتي حرف كم آورد در
مورد خصوصيات شخصي و خانوادگي شاگرد غايب هم سخناني گفت. وقتي كلام
شاگرد غيبتكن تمام شد، شيوانا به سمت او برگشت و با لحني كنجكاوانه از
او پرسيد: "بابت اين ده دقيقهاي كه از وقت ارزشمند خودت به آن شاگرد
غايب دادي، چقدر از او گرفتي؟"
شاگرد غيبتكن با تعجب گفت: "هيچ چيز! راجع به كدام ده دقيقه من صحبت
ميكنيد؟"
شيوانا تبسمي كرد و گفت: "هر دقيقهاي كه به ديگران ميپردازي در واقع
يك دقيقه از خودت را از دست ميدهي. تو ده دقيقه تمام از وقت ارزشمندي
را كه ميتوانستي در مورد خودت و مشكلات و نواقص و مسايل زندگي خودت
فكر كني، به آن شاگرد غايب پرداختي. اين ده دقيقه ديگر به تو
برنميگردد كه صرف خودت كني. حال سوال من اين است كه براي اين ده
دقيقهاي كه روزي در زندگي متوجه ارزش فوقالعاده آن خواهي شد چقدر پول
از شاگرد غايب گرفتهاي؟ اگر هيچ نگرفتي و به رايگان وقت خودت و اين
دوستانت را هدر دادهاي كه واي بر شما كه اينقدر راحت زمانهاي
ارزشمند جواني خود را هدر ميدهيد. اگر هم پولي گرفتهاي بايد بين
دوستانت تقسيم كني، چون با ده دقيقه صحبت كردن، تكتك اين افراد نيز ده
دقيقه گرانقدر زندگيشان را با شنيدن مسايل شخصي ديگران هدر دادهاند!"
|
محصولات برتر |
|
رمزگشايي
|
|
|
به هزاران سؤال
بيجواب ذهنتان پاسخ دهيد...؟!
|
|
قيمت:
4500 تومان
CD/DVD |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
گه از اين صفحه خوشت اومد و خواستی رفقات هم حالشو ببرن ميتوني سه سوته متن پايينو
کپي کني و تو مسنجرت واسه همه پي ام بدي و يه حال اساس به اونا پرتاب کني ...
|
|
|
|
|
|
|